میان عقل و دلم...

 

مرا ببخش اگر روزگار یادم داد

میان عقل و دلم،عشق را فدا بکنم

مراببخش اگر زندگی مجابم کرد

فقط به خاطره ای از تو،اکتفا بکنم...

 

رویا ابراهیمی

قمار...

 

نشسته ام

با شب قمار می کنم

و هر چه می برم

تاریک تر می شوم

 

گروس عبدالملکیان

کفشام دیگه اندازه پام نیست...

 

چیزی نپرس از حال این روزهام

چیزی شبیه آرزوهام نیست

میخوام با دنیا راه بیام اما

کفشام دیگه اندازه ی پام نیست...

 

نیکی فیروزکوهی

پایانی نیست...

 

دودها و بدرودها را پایانی نسیت

این را من می دانم

تو می دانی

و راه ها

و باندها

و جاده ها

 

نیکی فیروزکوهی

 

مضحک ترین اتفاق ممکن...

 

تو رفته ای و فرقی نمی کند چرا

برای کسی که با امروز

سالهاست که مرده است

هرگونه محاسبه ای در بعد زمان

مضحک ترین اتفاق ممکن است...

 

نیکی فیروزکوهی

آرزو نمی کنم...

 

سه چیز را برای هیچکس آرزو نمیکنم...

تنهایی...

سه روز بارانی...

و این دو سوال، می آیی؟؟ نمی آیی؟؟

 

نیکی فیروزکوهی

دلهره...

 

همیشه هر چه دلهره است

از عمق تاریک بی کسی در این اتاق عبور می کند

آدم های تنها زود فراموش می شوند

و کسی نمی داند

توهم بی قرار قبلی سراغ ما میاید...

 

نیکی فیروزکوهی

دلهره جدایی...

 

با من مدارا کن

بگذار دلهره ی جدایی را

در حافظه ی هیچ عاشقی شکوفا نکنیم

 

نیکی فیروزکوهی

هراس...

 

هراس...

یعنی... من باشم

و... تو باشی

و حرفی برای گفتن... نباشد

 

نیکی فیروزکوهی

راحت برو...

 

رفتی که خوشبخت بشم بی تو ؟!

رفتم که تو آروم تر باشی

هی با خودم گفتم صبوری کن

گفتم باید خانوم تر باشی

 

گفتم باید باور کنی دنیا

جای عبورٍ،جای موندن نیست

تا آخرش موندم ولی دیگه

اینجای قصه پای موندن نیست

 

پامو بریدی از همه دنیات

دنیات بی من میگذره حالا ؟

گفتی که اینجا آخره خطه

دنیات بی من بهتره حالا ؟

 

اون لحظه ی آخر صدات کردم

گفتم شاید بازم بگی جوونم

نه... دیگه تو جونت نبودم من

گفتی: تمومش کن نمیتونم

 

راحت گذشتی از منو رفتی

از من گذشتن کار سختی نیست ؟

گفتم خیالم تخته ، می مونه

توی خیالم دیگه تختی نیست

 

ای کاش هرچی که میخوای اون شه

راحت شدی ، پرواز کن بی من

دست خدا میسپارمت دیگه

راحت برو ، آغاز کن بی من

 

روشنک درخشان

 

 

کوه...

 

کوه من گریه نمیکرد نمی دانستم

کوه ها اشک ندارند فرو می ریزند

 

رویا ابراهیمی

چگونه به صبح باید گفت: "سلام" ؟

 

 

دست هایمان می گریست

چشم ها در چشم خانه می تپید

و قلب...

در قلب هامان،مردی خسته خفته بود

که در رگ های پیراهنش

زندگی از دکمه ای به دکمه ی دیگر منجمد می شد

در این دخمه های بی نور و بی دریچه

چگونه به صبح باید گفت: "سلام" ؟

به لحظه های خوب خوشبختی

به رهایی

به چشم هایی که میخندند

چگونه باید گفت:"سلام" ؟

 

نیکی فیروزکوهی

عشقی که...

 

عـشـقـی کـه هـمـیـشـه در بـه در مـی گـردد

مــُزدش لـبِ خـشک و چـشـمِ تـر مـی گـــردد

بـــــــــــارانِ تُ از لــطــف خــــــدا مـــی آیــــــد

بــــــــــــارانِ مــــن از مــدرسـه بــــر مـیــگــردد

 

یـاسر قنبرلو

 

روزگار مرا تو روشن کن...

 

پیش خاموشی ات دراز بکش

چند نخ داغ تازه روشن کن

نفسی سرفه کن،سپس خود را

تا سحر صرف گریه کردن کن

 

به خود از ریشه های خود نگریست

پشت فرمان نشسته بود...گریست

شیونم را چقدر گریه کنم؟

گریه بی فایده ست،شیون کن

 

دخترت را بگو پدر مرده ست

ساعتی پیش،پشت در مرده ست

پس چرا زنده است اگر مرده است؟!

هی تظاهر به زنده بودن کن

 

صبر،گفتی، لباس عافیت است

ما نپوشیده عمرمان سر شد

حالمان بد بود که بود،بدتر شد

نوبت توست دخترم...تن کن

 

دوستی با که دوست داشتنی است؟

آنچه هرگز نمیشود شدنی است؟

دشمنم دوست من است،مرا

با همین دوست نیز دشمن کن

 

روز دژخیم!سوز بی تسلیم!

بارش ناگوار! برف وخیم!

من که رفتم،تو باش و تکلیفِ

روزگار مرا تو روشن کن

 

حسین صفا

 

گاهی اگر درمانده یا...

 

گاهی اگر درمانده یا گاهی پر آشوبم

تا حال و روز عشقمان خوب است من خوبم

تا عطر تو جا مانده بر آغوش من دنیا

آنقدرها جای بدی هم نیست محبوبم!

از چای در فنجان دلخواهم کنار تو

تا رقص با زیر و بم آهنگ مطلوبم

در سرکشی آموختم تسلیم بودن را

سر می گذارم بر همان پایی که می کوبم

 

شیرین خسروی

می ترسم...

 

من از آن روز

که قومم به شب آلوده شود

و خدا حکم به طوفان نکند می ترسم

من از آن مسجد و محراب فراوانی که

برکت سفره فراوان نکند می ترسم

 

یاسر قنبرلو

خواب دیده اند...خواب دیده ام...

 

مردهای زیادی

با خیال من خوابیده اند

با چشم بسته

مرا سر تا ناخن

عریان دیده اند

گیسوان سیاهم را ناز کرده اند

نازم کشیده اند

خواب دیده اند

خواب دیده اند

شب های زیادی به دنیا پشت کرده ام

سیگار کشیده ام

کنار بغض هایم درد کشیده ام

برای آغوشی که نیست آه کشیده ام

یکی از این شب ها تو می آیی

خواب دیده ام

خواب دیده ام

 

نیکی فیروزکوهی

الغــرض...

 

یـــا خـــانــه ی مـــن اســت دلــت یـــا نــه...

الغــرض

یــک روز هـــم اجــاره نـشـیـنـی نـمـی کـنــم

 

یــاســر قـنـبــرلـــو

دل نیست که...

 

خـــــوب اسـت اگـــر کـمـم

کـه زیـادم مـصـیـبـت اسـت

دل نـیـسـت ایـن کـه مـن بـه تــو دادم

مــصـیــبـت اسـت

 

یــاســـر قــنــبــرلـــو

 

فراموش کن یا فراموش کن

 

از امشب اگه باز خوابت نبرد

صدای سکوت منو گوش کن

دوتا راه داری...یکیشو برو

فراموش کن یا...

فراموش کن

 

یاسر قنبرلو

پنهانت کردم و...

 

پنهانت کردم

مثل اولین نشانه پیری

پنهانت کردم و دانستم

دیوارهای جهان

از صدای گریه بلندترند

 

صبا کاظمیان

گنجشک ها دروغ می گفتند...

 

آن دیوار

که از حاصل جمع قد من و

نردبان کنج حیاط

بلندتر بود

عاقبت ریخت!

چیزی در من

زیر آوار ماند

و هرگز ندانست

گنجشک ها دروغ می گفتند

آن که برخواسته زنی ست

که قدش را

دیگر با هیچ نردبانی جمع نمی بندد

 

صبا کاظمیان

 

زنی که...

 

می نشیند مقابل صندلی خالی

زنی که

در انتظار دستی مردانه

موهایش را

به پریشانی می بافد...

 

عاطفه ملایری

که انگار...

 

شـب

گــــاهـــی چــنـان ســاکـت مـی شــود

کـــه انـــگـــار

یـــک زن دلـــش شــکــســته اســت...

 

آیــدیــن غـلـامــحـسـیـنـی

فراموشی...

 

فراموشی زیاد هم سخت نیست...

کافی ست زندگی را زیاد جدی نگیری

همه آدم ها می آیند،که بروند... و این،زندگی را زیبا می کند

 

نیلوفر لاری پور

می رفت...

 

دیر یا زود کسی باید از اینجا می رفت

سخت می بست به روی همه در را می رفت

قصه ها باز چه بی فایده و تکراریست

هر کسی باید از این مرحله تنها می رفت

 

صنم نافع

این شعر هم...

 

هــوا کــه  هـیــچ

ایـن شـعـر هــم

آلــوده اسـت

بــه تــو...

 

زهــرا طـراوتـی

عشق لعنتی ...

 

آه ای عشق لعنتی

ای حس بی بدیل جاودانگی

بگذار با ابدیتی چنین

زیبا و اندوهبار خو بگیرم

بگذار با این حضور بی پروا

با پریشانی زنی خفه در سینه ام

با نبودن خودم در این خانه

خو بگیرم

 

نیکی فیروزکوهی

هی خوابیده در شعر...

 

هی خوابیده در شعر من عاشق باش

ماه بیدار

گیسوی ستاره پریشان

کوچه در انظار

دریای دلواپسی آرام

ایوان خانه مست بوی باران

شاعری بیتاب

تاب فردا سراسیمه

هی خوابیده در شعر من

 

نیکی فیروزکوهی

دیدن لبت...

 

بـرای مـست شدن دیـدن لـبـت کـافـی سـت

شـراب جـامـد تـو اسـتـکـان نـمـی خـواهـد

 

غـلـامـرضـا طـریـقـتـی