سهم من...

 

سهم من از پرنده شدن

تنها

از شاخه ای

به شاخی دیگر پریدن است

 

صبا کاظمیان

پنهانت کردم و...

 

پنهانت کردم

مثل اولین نشانه پیری

پنهانت کردم و دانستم

دیوارهای جهان

از صدای گریه بلندترند

 

صبا کاظمیان

گنجشک ها دروغ می گفتند...

 

آن دیوار

که از حاصل جمع قد من و

نردبان کنج حیاط

بلندتر بود

عاقبت ریخت!

چیزی در من

زیر آوار ماند

و هرگز ندانست

گنجشک ها دروغ می گفتند

آن که برخواسته زنی ست

که قدش را

دیگر با هیچ نردبانی جمع نمی بندد

 

صبا کاظمیان

 

مــادرم...

 

مــادرم پـیـر شـد

احـسـاس مـی کـنـم

دیـوار

بـه پـیـچـکـش تـکـیـه داده اسـت

 

صـبـا کـاظـمـیـان

رد ناخن ...

 

رد ناخن

جستجوی دستاویز

زخم اندوه آخرین هم آغوشی

بر تن موج های دیوانه

بستری که دریا بود...

 

صبا کاظمیان

رهایم کن!

 

نشسته ام و زندگی را

پشت دیوارهای خانه حدس می زنم

دریا را

که آرام و سنگین

به رودخانه می ریزد

و خاک را

که سخت نزدیک است

بلد نیستم زنت باشم

رهایم کن!

قول می دهم بادبادک باشم

 

صبا کاظمیان

 

 

 

امـــــشـــب ...

 

امـــــشـــب

هــــــیــــچ عــــــــاشــــــقـــــانــــه ای نــســـــــرودم

نـــــه بـــــــــرای تــــــــو

نـــــه کـــــبــوتـــرانـــــی

کــــه خـــــــالـــی آشــــــــیــــانه هــــایـــشــــان

روی شـــــــانـــــــه ام

درد مــــــــــی کـــــــــنــــد...

 

صـــبــــــا کـــــــاظــــــمـــــیـــان

 

 

 

از قمـار می ترسم!

پدر بزرگ از باختن نمی ترسید

پشت میز قمار مـُــرد

من که جیب هایم از باختن پـُـــر است

از قمـار می ترسم!

و زندگی

مدام

به بازی اصرار کند.

 

صبا کاظمیان

بهار...

بهار

زیر پاهایمان سبز شد!

با نخستین نسیم

به دکمه های پیراهنت

باز خواهم گشت...

 

صبا کاظمیان

آن  نشان پیروزی...

آن

نشان پیروزی

پرنده ای بود

که از دست هایمان پر کشید

ما انگشت هایمان را

در خیاان از دست داده ایم

 

صبا کاظمیان

برای آشتی...

برای آشتی

دلایلت چقدر منطقی است

وقتی

با زبان بوسه حرف می زنی

 

صبا کاظمیان

 

دستی که...

دستی که

لای گیسوان کودکی ام گل نمی گذاشت

حالا

روی روسری ام دشت می کشد

 

صبا کاظمیان

 

برای اتفاق های عاشقانه  کوچک است...

تخت برای اتفاق های عاشقانه کوچک است...

من بوسه ای می شناسم

که باید به خیابان رفت

و این را از دنج ترین کنج کوچه ها دزدید

شهر،برای اتفاق های عاشقانه کوچک است

من دریایی را می شناسم

که غمش

به اندازه ی جیب های ماست

من فکر می کنم

دنیا،

برای اتفاق های عاشقانه

کوچک است...

 

صبا کاظمیان

اما مرگ...

پنهان کردیم

جمازه را در خاک

 اما مرگ

با ما خانه بازگشت

 

صبا کاظمیان

صدایم زدی...

صدایم زدی

و

من

از خواب آن  پرنده پریدم

که قصه های مادرم آن را

هر شب به خانه اش می رسانید

صدایم زدی

و

مادرم که بلد بود

پایان قصه های دنیا را

جور دیگر بخواند

این بار

قبل از پرنده خوابش برد

 

صبا کاظمیان

سهم من...

سهم من

از پرنده شدن

تنها

از شاخه ای

به شاخه ی دیگر پریدن است

 

صبا کاظمیان

سهم من از پرنده شدن...

سهم من

از پرنده شدن

تنها

از شاخه ای

به شاخه ی دیگر پریدن است.

 

صبا کاظمیان

زندگی را دوست می دارم...

زندگی را دوست می دارم

مثل ماری

که کودک ناقص را...

 

صبا کاظمیان

پنهانت کردم  و دانستم...

پنهانت کردم

و دانستم

دیوارهای جهان از صدای گریه

بلندترند...

 

صبا کاظمیان

پنهان کردم  و دانستم...

پنهان کردم

و دانستم

دیوارهای جهان از صدای گریه

بلندترند...

 

صباکاظمیان

بعضی نگاه ها...

بعضی نگاه ها

به یادم می آورند زیبایم

به یادم می آورند بیهوده زیبایم

وقتی تو نیستی

 

صبا کاظمیان

تنها بمان...

تنها بمان!

خداهم که باشی

باید معجزه کنی تا نگاهت کنند

 

صبا کاظمیان

سلام...

سلام

چه واژه زبری ست

وقتی که بین گونه های من و

ته ریش تو اتفاق نمی افتد...

 

صبا کاظمیان

عاشق که باشی...

عاشق که باشی

دریای آرام

از موج های مانده در گلویش

برای تو خواهد گفت

از ابری که باور شد

و باران

که جای دیگری بارید

عاشق که باشی

دنیا از اندوهش با تو حرف می زند

 

صبا کاظمیان

چاره ی دیگری نیست...

چاره ی دیگری نیست

باید کسی را

با تو اشتباهی بگیرم

و از هم آغوشی اش هر شب اندوهی

اندوهی به جمعیت جهان اضافه کنم.

 

صبا کاظمیان

من هرکه را دوست داشتم...

من هرکه را دوست داشتم

آنقدر دوست داشتم

که هرگز ندانستم

قلبی که درد نمی کند

فراموش می شود

من هر که را دوست داشتم

آنقدر دوست داشتم

که با درد

تنها شدم

 

صبا کاظمیان

 

نشان پیروزی...

آن نشان پیروزی

پرنده ای بود

که از دست هایمان پر کشید

ما انگشت هایمان را

در خیابان از دست داده ایم

 

صبا کاظمیان

بودنت...

بودنت در این جهان کافیست

تا آرزویی داشته باشم

و آرزویی...

تا دوست بدارم

جهان را

 

صبا کاظمیان

محبوب من!

محبوب من!

مگر تو

همان کسی که همیشه نبود، نیستی

چگونه باز هم

برای کسی که همیشه نبود

دلتنگم

 

صبا کاظمیان

تا ابد چند روز مانده رفیق؟

از مرگ با یک تیــــــــــــر

می توان خلاص شد

اما امید...

زندانیٍ ابـــدی است

که هر صبح

در سینه ام بیدار می شود

و می پرسد؛

تا ابد چند روز مانده رفیق؟

 

صبا کاظمیان