این ابرها...
مرا باخود به جایی نمی برند
لاکپشتی وارونه ام
که تماشای آسمان را
ترجیح داده است
صبا کاظمیان
مرا باخود به جایی نمی برند
لاکپشتی وارونه ام
که تماشای آسمان را
ترجیح داده است
صبا کاظمیان
یه دنیا ستاره به رنگ سپید
حواسم بهت هست! حس می کنی؟
حواست بهم باشه ، سال جدید
آبا عابدین
گاهی به من حستو ابراز کن
حتی اگه خواب بدی داشتی
روزتو با شعر من آغاز کن
آبا عابدین
یعنی تو رو باید به چیزی منحصر کرد
اصلا تو باید همنشین ابرها شی
شاید کمالِ تو روو بارون هم اثر کرد
آبا عابدین
ومن زندگی را
به مقصد لبهای تو
ترک می کنم...
آّبا عابدین
ابتدای مرگ است
من با تو
زندگی نخواهم کرد
الینا نریمان
نشان پیروزی
پرنده ای بود
که از دست هایمان پر کشید
ما انگشت هایمان را
در خیاان از دست داده ایم
صبا کاظمیان
دلایلت چقدر منطقی است
وقتی
با زبان بوسه حرف می زنی
صبا کاظمیان
لای گیسوان کودکی ام گل نمی گذاشت
حالا
روی روسری ام دشت می کشد
صبا کاظمیان
عشق بازی و ماندنت آنی ست
آمدی رفتی و نفهمیدی
سهم ساحل خطوط پیشانی ست...
رویا ابراهیمی
قلب خودم را به هیچ کس نسپردم
تو هم غمی به جهانم اضافه کردی و
رفتی...
امید صباغ نو
به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت بهم
امید صباغ نو
صدای پای تقدیره
یکی داره از این قصه
به دنیای خودش میره
با اینکه آرزوهامون
با همدیگه برابر نیست
نپرس از حال و روز من
که خیلی از تو بهتر نیست
امیر ارجینی
چون مرکز ثقل کل رویاهایی
در خلقت تو چه قدر دقت کردند
ای دایره المعارف زیبایی...
امید صباغ نو
اگر همه ی شهر جمع شوند
اندازه ی من
دوستت نخواهند داشت
اما زیبایی ات
سکوت شهر را
مثل پیش بینی های عاشقانه ام
به هم میریزد!
امید صباغ نو
نه رد بوسه ای که به جا مانده بر تنم
نه تاج گل ، نه تور ، نه پیراهن سپید
نه رنگ تازه ای که به موهام بزنم
چیزی به جز خیال تو باعث نمی شود
گاهی به یاد داشته باشم که یک زنم
شیرین خسروی
موج ها به ساحل نزدیک می شوند
و من فکر میکنم آدم ها
از همان راهی که رفته اند بر می گردند
لیلا کردبچه
کوهو پُر از باروت کن
دریا همین نزدیکیاس
خاکسترم را فوت کن
با چشم های مه زده
هر روز خوابم میکنی
من کوه یخ بودم ولی
داری مذابم میکنی
دلخوش به چیزی نیستم
این برزخ و زیبا نکن
با مشت میکوبم به در
بشناس! اما وا نکن...
با ابرها میخوابمو
از ابر بارونی ترم
فریادهای آخرت
می پیچه هر روز تو سرم
دریای من با دست تو
خاکستر اندوه شد
انقدر سنگ انداختی
تا رفته رفته کوه شد!
دوزخ تر از آغوش تو
جایی برای من نبود
یک عمر موندم پای تو
پاداش من رفتن نبود
احسان افشاری
فکرهای پوچم را؟
کجا فرار کنم؟
خب ببین مرا!!!
به درک!!
فاطمه اختصاری
از داشتنم می ترسد
از نداشتنم هم می ترسد
بااینهمه اما مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست
وطنش بودم اگر بخاطر من می جنگید
و مادرش اگر
به خاطر من جان...
من اما
هیچکسش نیستم
من
هیچکسش هستم
رویا شاه حسین زاده
پناه میبرم به جابه جایی اشیاء
در جهان کوچک خانه ی خودم
دل خوش می کنم
به گلدان پرتقال
و صف کشیدن مرتب لیوان ها در گنجه
نمی توانم
پاک کنم
مرگ را
از اخبار ساعت یست و یک
و جنگ را
و خون را
و فقر را
بلند شو لطفا
بگذار لا اقل
این لکه ی چای را از روی میز.
رویا شاه حسین زاده
چند نخ سیگار هم نمی تواند به هم بدوزد
و
از لبهایش بشکافد
و
بیرون ببرد از پنجره
اندوه های زنانه اما
خانگی تر از این حرفها هستند
درست مثل شیشه های مربا
مثل سبزی های خشک معطر که می کوشند
یک تکه از بهار را
برای زمستان
کنار بگذارند
رویا شاه حسین زاده
هرچه را که روزی می آورید،با خودتان ببرید
وقتی که می روید دیگر؛
به خواب و خاطره ی آدم بر نگردید!
نیلوفر لاری پور
با موسیقی
با حال و هوای عاشقانه
و رویاهایی که حق شماست
نیلوفر لاری پور
در هماهنگی آغوش و شعر و نفس
در ضربان تند اضطراب
در عطر سیال تن تو
که بی امان می آید
و ناگهان نمی رود
همیشه مرا سکوت می کنی
که چیزی را فراموش کنم
نیلوفر لاری پور
کاش طعمه ی گرگ ها می شدی
هنوز پیرهنت خونی ست
این قدر غریبی نکن
آبا عابدین
خورشید از کدام طرف بیرون بیاید
من
هر روز جای خالی ات سلام می دهم
صورتم را " تر و خشک" می کنم
و به چیزهایی که برای از دست دادن ندارم
فکر می کنم
به تو
به تو
به تو
حالا به نظرت خنده های من در عکس
به کدام بیماری روانی مربوط است؟
آبا عابدین
شبیه من
که بالشم
محکم ترین کوهِ دنیاست
خورشید و من
هر شب می میریم
آبا عابدین
من
هنوز
به دست های
تو ایمان دارم...
آبا عابدین