هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست!

قرینه است ،

این درخت ُ آن درخت ،

بر آبی بی انتهای بالاتر !

تنها جای تو خالی ست ،

سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من !

و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو

که به حیاط ِ دلم برگشته است !

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . .

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !

پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم . . .

و هر چه دورتر می شوم ،

شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . .

و باز سکوت !

 

حسین پناهی

نامه حسین پناهی به دخترش آنا

آن ِ عزیزم !

این روزها هر وقت به تو فکر می کنم ،

به تصویر ِ کبوتری می رسم

که در لابه لای درختی ناشناخته نشسته است

و در زیر ِ باران ِ یک ریز ،

به دنبال ِ چیز نامعلومی به چپ ُ راست گردن می کشد !

این تصویر را شاید از حسی گرفته ام ،

که در اعماق نگاهت پنهان کرده یی !

....

از فرانسه نا امیدم که در قرن نوزدهم و بیستم ،

مهد ِ زایش ِ مکاتب ِ متعدد هنری ،

در شعر ُ نقاشی ُ رمان ُ کل ِ فرهنگ بود ،

ولی به ناگهان قلم ها به دور انداخته شد

و آدامس جای آن را گرفت !

ژان پُل سارتر

ژاک پره ور ،

سیمون دوبوار ،

فلوبر ویکتور هوگو ...

قهرمانان ِ ملی ِ فرانسه که فخر ِ دوران نیز بودند ،

به پیرس ُ هانری ُ زیدان ُ پلاتینی تبدیل شدند !

به جای دست ها ،

پاها ارزش یافته و به سرعت هم پیش می روند ...

 

حسین پناهی

اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت...

اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا ،
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان ،
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود
خنديده است
من اولين سياه مست زمينم
هر چرخي که ميبينيد ،
بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد
اه را من به دريا اموختم
من ماگدالينم !
پوشيده در پوست خرس
و معطر به چربي وال
سرم به بوته ي خشک گونيمانند است
با اين همه
هزار خورشيد و ماه و زمين را
يکجا در ان ميچرخانم
اولين اشک را من ريختم ،
بر جنازه ي زني
که قوطه در شير و خون
کنار نارگيلي مرده بود !
بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !

 

حسین پناهی

به شانه هایم تکیه بده و گریه کن...

سلام ! ای ماه کج تاب !
تابان،
بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

گل نرگس !
آیا هرگز
کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟
چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !
من هیچ ندارم، آقا !
هیچ...
جز چند دانه سیگار،
همین صفحه و
این قلم دشتی افکار ابلهان...

تکیه بده !
به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !
من نیز این چنین خواهم کرد...

 

حسین پناهی

برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت...

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

 

حسین پناهی

اعتراف...

اعتراف
من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم


ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم


ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!


من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم

ولي از روزگار مي ترسم!

 

حسین پناهی

زخم...

پشت چراغ قرمز

پسرکی با چشمان معصوم  و دستانی کوچک گفت :

چسب زخم نمی خواهید ؟

پنچ تا  ، صد تومن  ،

آهی کشیدم و با خود گفتم :

تمام چسب زخم هایت  را هم که بخرم ،

نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ...

 

حسین پناهی

نفهمی بد دردی است...

پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان!

 

حسین پناهی

شب و روز...

شب در چشمان من است،

به سیاهی چشم‌هایم نگاه کن!

روز در چشمان من است،

به سفیدی چشم‌هایم نگاه کن!

شب و روز در چشمان من است،

به چشم‌هایم نگاه کن!

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت!

 

حسین پناهی

مهمانی مردگان...

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان


نه به دستی ظرفی را چرك می كنند


نه به حرفی دلی را آلوده


تنها به شمعی قانعند


و اندكی سكوت...

 

حسین پناهی

اين بود زندگي!؟

ميزي براي كار

كاري براي تخت

تختي براي خواب

خوابي براي جان

جاني براي مرگ

مرگي براي ياد

يادي براي سنگ

اين بود زندگي!؟

 

حسین پناهی

وقتی ما آمدیم...

وقتی ما آمدیم

اتّفاق اتفاق افتاده بود!

حال

 هرکس

به سلیقه خود چیزی می‌گوید

و در تاریکی گم می‌شود.

 

حسین پناهی

سلام ، خداحافظ

سلام

خداحافظ

چیزی تازه اگر یافتید،

بر این دو اضافه کنید

تا بل

باز شود این در گم شده بر دیوار...

 

حسین پناهی

آلزایمر...

پیر مردِ همسایه ما

فقط آلزایمر داشت

دیروز

بی خودی شلوغش کرده بودند

او فقط یادش رفت

از خواب بیدار شود

 

حسین پناهی

نداشتن ها...

سلام !

ای همه ی ناتوانی ها

نداشتن ها

سلام !

ای همه ی عرق های شرم

سلام ! ای زندگی !

ای ملال بی پایان !

سلام ! ای دل قاچ قاچ

ای چاقوی خود ساخته !

 

حسین پناهی