کفشام دیگه اندازه پام نیست...

 

چیزی نپرس از حال این روزهام

چیزی شبیه آرزوهام نیست

میخوام با دنیا راه بیام اما

کفشام دیگه اندازه ی پام نیست...

 

نیکی فیروزکوهی

پایانی نیست...

 

دودها و بدرودها را پایانی نسیت

این را من می دانم

تو می دانی

و راه ها

و باندها

و جاده ها

 

نیکی فیروزکوهی

 

مضحک ترین اتفاق ممکن...

 

تو رفته ای و فرقی نمی کند چرا

برای کسی که با امروز

سالهاست که مرده است

هرگونه محاسبه ای در بعد زمان

مضحک ترین اتفاق ممکن است...

 

نیکی فیروزکوهی

آرزو نمی کنم...

 

سه چیز را برای هیچکس آرزو نمیکنم...

تنهایی...

سه روز بارانی...

و این دو سوال، می آیی؟؟ نمی آیی؟؟

 

نیکی فیروزکوهی

دلهره...

 

همیشه هر چه دلهره است

از عمق تاریک بی کسی در این اتاق عبور می کند

آدم های تنها زود فراموش می شوند

و کسی نمی داند

توهم بی قرار قبلی سراغ ما میاید...

 

نیکی فیروزکوهی

دلهره جدایی...

 

با من مدارا کن

بگذار دلهره ی جدایی را

در حافظه ی هیچ عاشقی شکوفا نکنیم

 

نیکی فیروزکوهی

هراس...

 

هراس...

یعنی... من باشم

و... تو باشی

و حرفی برای گفتن... نباشد

 

نیکی فیروزکوهی

چگونه به صبح باید گفت: "سلام" ؟

 

 

دست هایمان می گریست

چشم ها در چشم خانه می تپید

و قلب...

در قلب هامان،مردی خسته خفته بود

که در رگ های پیراهنش

زندگی از دکمه ای به دکمه ی دیگر منجمد می شد

در این دخمه های بی نور و بی دریچه

چگونه به صبح باید گفت: "سلام" ؟

به لحظه های خوب خوشبختی

به رهایی

به چشم هایی که میخندند

چگونه باید گفت:"سلام" ؟

 

نیکی فیروزکوهی

خواب دیده اند...خواب دیده ام...

 

مردهای زیادی

با خیال من خوابیده اند

با چشم بسته

مرا سر تا ناخن

عریان دیده اند

گیسوان سیاهم را ناز کرده اند

نازم کشیده اند

خواب دیده اند

خواب دیده اند

شب های زیادی به دنیا پشت کرده ام

سیگار کشیده ام

کنار بغض هایم درد کشیده ام

برای آغوشی که نیست آه کشیده ام

یکی از این شب ها تو می آیی

خواب دیده ام

خواب دیده ام

 

نیکی فیروزکوهی

عشق لعنتی ...

 

آه ای عشق لعنتی

ای حس بی بدیل جاودانگی

بگذار با ابدیتی چنین

زیبا و اندوهبار خو بگیرم

بگذار با این حضور بی پروا

با پریشانی زنی خفه در سینه ام

با نبودن خودم در این خانه

خو بگیرم

 

نیکی فیروزکوهی

هی خوابیده در شعر...

 

هی خوابیده در شعر من عاشق باش

ماه بیدار

گیسوی ستاره پریشان

کوچه در انظار

دریای دلواپسی آرام

ایوان خانه مست بوی باران

شاعری بیتاب

تاب فردا سراسیمه

هی خوابیده در شعر من

 

نیکی فیروزکوهی

فـی الـبـداعـه...

 

مـن... حـضـور شـتـاب زده تـو را تـرک مـی کـنـم

من... تـو را... لـیـلـی... مـثـلِ یـک مـجـنـون تـرک مـی کـنـم

مـیـروم

و تـو... فـی الـبـداعـه بـه زنـدگـی ادامـه مـیـدهـی

 

نـیـکـی فـیـروزکـوهـی

ســـلـام بـــانـــو...

 

دوسـت داشـتــه بـــاشـــی

کــســی از عــطــر نــمــنــاک کـــوچــه بــگــذرد

و بــگــویــد

ســـلـام بـــانـــو

 

نـیـکـی فــیــروزکــوهــی

بـعـد ار تـــــو ...

 

بـعـد ار تـــــو ، هـیـچ چـیـــز آدمــهـــا ، جـــز لــحــظــه ی وداعــشــان ، بــرای مــن شــور آفـــریــن نـیــســت

مـــی بــیــنـــی؟ چـــیــــز بــیـــشــتــری بــــرای فــــرو ریـــخـــتــن نــــدارم

 

نــیــکـــی فــیــروزکـــوهــی

فرصتی نبود...

 

فرصتی نبود

لحظه اش که رسید

نهبه دست هایش فکر می کردم

نه آخرین نگاهش

نه رفتنش

نه حتی آرزوی ماندنش

تنها به زمینی که باید دهان باز می کرد

و با قساوت تمام می بلعید

کسی را که نمی دانست

پس از این لحظه با خودش چه باید بکند

 

نیکی فیروزکوهی

 

آتش دوزخ باشد...

 

آتش دوزخ باشد

شراب باشد

تو کنار من باشی

و شیطان که گولمان بزند

شب که شد از بام جهنم خودمان

بهشت دیگران را تماشا می کنیم

 

نیکی فیروزکوهی

بودن کسی...

 

و چقدر بعید می شود

بودن کسی

که بی هیچ تصویری از لحظه

آرام آرام تن به حل شدن در انتظار را می دهد

 

نیکی فیروزکوهی

هیچ کس برای هیچ کس...

 

همیشه گفته ام

چه فرقی می کند چقدر فاصله وقتی رفته باشی

همیشه گفته ای

رفتن همانقدر دلشوره دارد که ماندن

 

همیشه گفته ام

هیچکس برای هیچکس نبود

همیشه گفته ای

هیچکس برای هیچ کس نماند

ما هم...

 

نیکی فیروزکوهی

 

جمعه ها...

 

جمعه ها مثل خم یک کوچه اند

آدم ها

دستی تکان می دهند

نگاهی می کنند

و می پیچند

 

نیکی فیروزکوهی

برهنگی ترسی نداشت...

 

برهنگی ترسی نداشت

روحم را باخته بودم

لباس هایم را کندم

تکه به تکه

شعرهایم را خواندم

قطعه به قطعه

به بند سینه بندم که رسیدم

به آخرین بیت

سرم را بر شانه هایش گذاشتم

و تلخ گریستم

 

غریبه ی ایستاده کنار تخت من

هم آغوش دیوانه ای می شد،ویران شده

 

نیکی فیروزکوهی

چرا باید به هم دروغ می گفتیم...

 

چرا باید به هم دروغ می گفتیم؟

می ترسیدیم؟

از هم دور شده بودیم؟

یا خیانت را از دهان هایمان شروع کرده بودیم؟

 

نیکی فیروزکوهی

همون روزهای اول...

همون روزهای اول

باید روی ماهت را می بوسیدم

خداحافظی می کردم

و می رفتم

برای همیشه می رفتم

نمی دانستم اما با چه لحنی

با چه دلی

با چه جراتی...

مانده ام با تو

کسی شده ام

دو نیمه

نیم عشق می ورزد

نیمی می هراسد

نیمی باتو زندگی می کند

نیمی از خودش می گریزد

 

به من بگو

فرسنگ ها دور از خودم

چگونه تو را همچنان بی دریغ دوست دارم؟

 

نیکی فیروزکوهی

نـــــــخــــواســـتن  تـــــو...

 

و

از مــیـــــــان تــــمــام آرزوهـــــا

دردنـــــاک تـــریــــنـــش

نـــــــخــــواســـتن

تـــــو

در نــــــــداشـــتـــن تـــوســت

 

نــیـــکـــی فـــیــــروزکــــوهــــــی

و عـــصـــر جــمـــعــه...

و عـــصـــر جــمـــعــه

کـــه هــر چــیــــــزی

هــــــر چــیــــــزی...

 

در خــــــــاطــــــرم غـــــــروب مــــــی کــــــنـــد

جـــــــــــــز یــــاد چـــشـــم هــــای تـــــــــــو...

 

نــــیــکــی فـــیـــروزکـــوهـــی

در حقیقت آدمها هیچ کس را ندارند...

در حقیقت

آدمها

هیچ کس را ندارند

این را آدم

روزهای جمعه

از جاهای خالی آنهایی که

باید باشند و نیستند

می فهمد...

 

نیکی فیروزکوهی

فرصتی نبود...

 

فرصتی نبود

لحظه اش که رسید

نه به دست هایش فکر می کردم

نه آخرین نگاهش

نه رفتنش

نه حتی آرزوی ماندنش

تنها به زمینی که باید دهان باز می کرد

و با قساوتِ تمام می بلعید

کسی را که که نمی دانست،پس از این لحظه

با خودش چه باید بکند

 

نیکی فیروزکوهی