عـــشـــقـــی کــــه در جـــیـــبـــم جــــــا مــــــانـــده...

 

عـــشـــقـــی کــــه در جـــیـــبـــم جــــــا مــــــانـــده ؛

مــــــال تــــــوســـت؟

بـــــــــــــــوی دســـت تـــــــــــــــو را مــــیـــــدهــــــد ؛

مــــــــطـــمـــئــنـــی مــــال تــــــــو نــــیـــــســـت؟!...

 

چــیــســتــا یـــثـــربــی

مـــن شــعـــــــــر نــمــــــی گـــــــویـــــــم...

 

مـــن شــعـــــــــر نــمــــــی گـــــــویـــــــم

تــنـــهـــا تــــو را چــــراغـــانــی مــیـکــنــم

مـــن قــــصـــه نـــمـــی نــــویـــــســـــــــم

تــنـــهــــا تــــو را آفـــتـــابـــی مـــیکـــنــــم

مــــــــن عــــــاشـــــــق نــــمــیـــشــــــوم

تـــنـــهــا تـــــــو را صـــــــدا مــیــــکــــنـــــم

 

چـیــســتــا یــثـــربـــی

مـــــــــن شــعــــر نمـــیــگــویــــــــم...

 

مـــــــــن شــعــــر نمـــیــگــویــــــــم

تـنـهـا تـــو را چــراغـــانـــی مـیکــنـم

 

مــــــن قـــصـــــه نــمـیـنــــویـــســم

تــنــهـا تـو را آفــتــــابـی مــیـکــنــــم

 

مــــــن عــــــاشـــــق نــمــــشـــــوم

تـــنـــهــا تــــــو را صـــــدا مـــیـــکــنم

 

چـــــیـــســـتا یـــثــربی

 

 

مـــــن دروغ گـــفـــتــنــم خـــوب نـــبــــود...

 

مـــــن دروغ گـــفـــتــنــم خـــوب نـــبــــود ؛

تـــــــو هـــــم مـــثـــل مـــن!...

 

وقـــــتــی گـــفــــتــم دوســتــت نـــــدارم ؛

دروغ میـــگــفـــــتـــم !

دوسـتــت داشــــتم...

 

وقـــتــی میــــگـــفـــتی ؛ دوســــتـم داری ؛

دروغ مـــیـــگـــفـــتــی!

 

دوســتـم نـــداشـــتی!

 

زمــــــان بـــــه عــــقـــب بــــر نمــــیگـــردد

 

چــــیــســـتا یــثـــربی

 

 

مـــــشـــــقــــــــی ســــت...

 

مـــــــثـــل ایــــن کـــه شــب ؛ تـــــــیــرم زده بــــود...

درد ایـــــــن تـــــــــیر... یــک شــــــــبــه نـــیـــــسـت!

دروغ گــــفــــتــی کـــه گــــــلـــولــــــه هــــــــایـــــت ؛

مـــــشـــــقــــــــی ســــت

 

چــــــیـــــســـــتـــا یـــــثــــربــــی

مگر چشمهایت به دادم برسند...

 

مگر چشمهایت به دادم برسند ؛

و گرنه یک زن؛ چقدر میتواندنگاه کند

و هیچ نبیند...

 

مگر چشمهایت به دادم برسند...

 

و به جای من ببینند؛

و گرنه میتواند بنگرد؛

و منظره؛خالی باشد؟

 

چیستا یثربی

تشنگی هایش سیرابم میکرد...

تشنگی هایش سیرابم میکرد؛

و هر بار عزیمتش؛

بشارت گنجی بود؛

و دردی که هر بار مرا به دنیا می آورد...

 

تا دوباره بزرگ شوم؛

و تا دیداری دیگر؛

وقت برای مردن بود

و این راز سترگ انتنتظار بود...

 

جرعه ای از او ؛

برای وضوی جهان ؛ بس بود ؛

و او

تکبیر بلند من بود ؛

که باید شنیده میشد ؛

صدای تکبیر تا دورها میرفت ؛

و او تکبیر بلند من بود که می آمد ؛

 

و جهان

 

به قدمشان ؛ تسبیح میشد...

 

چیستا یثربی

 

تـــــــــو به من نگــــــــاه می کردی...

تـــــــــو به من نگــــــــاه می کردی

و مــن فکـــر میکــــردم

باید عــــشق بــــاشد

 

تـــــــــو به من نگــــــــاه می کردی

مــثل بـــبری در کمـــین؛

کــه به شکـــار خــــود مینگرد...

 

و به مــن گفتــــی؛

ایـن جنــــگ است...

 

همیشه خـــیره نگـاه کــردن

عـــاشقانه نیست

 

چیستا یثربی

 

خود را به ندیدن زدیم...

بهترین اتفاق جهان

این بود که همـــدیگر را دیدیم

 

بدترین اتفاق جهان

این بود که خود را به ندیدن زدیم

 

چیستا یثربی

 

 

 

این بازار و خیابان...

این بازار و خیابان که هنوز خوابیده ؛ که هنــوز خوابیده...

 

یا من زود آمده ام...

 

یا تو دیر آمده ای...

 

یا هرگز قرار نبود که همدیگر را ببینیم!

 

چیستا یثربی

عـــــــــمر میگذرد...

گــــــــــاهی میروی که برگردی

کارهایت را میکنی

عـــــــــمر میگذرد...

 

تو خوشبختی...

 

و فقط یادت میرود که برگردی...

 

چیستا یثربی

چشمانت...

چشمانت

نمــــاز جمعی جهان بود

وقتی  من هـــــــــــــــــــــنوز کــــــــــــــــــــافر بودم

چیستا یثربی

داوری کن خدا...داوری کن!

بر لبه ی ایوانی نشسته ام

که از آن من نیست؛

 

از تهمت هایی زخم خورده ام

که از آن من نیست؛

 

از کسانی ناسزا میشنوم؛

که خشمشان از آن من نیست

 

نام خانواده ای بر من است؛

که از آن من است...

 

در گوری میخوابم؛

که از آن من است...

 

داوری کن خدا...داوری کن!

 

از حکمی جاهلانه؛ که این مردم؛

مرا با آن میخراشند؛

و از آن من نیست!...

 

چیستا یثربی

 

 

زنان در عاشقی...

زنان در عاشقی

دست تمام جهان را از پشت می بندند؛

و بعد دیگر مردی نمی ماند؛

که دستشان را بگیرد؛

و بگوید:

دوستت دارم!...

زنان در عاشقی؛

از بس که می دوند؛ زمین می خورند؛

و آنقدر دردشان می آید؛

که حواسشان نیست

مردی کنارشان ایستاده؛

تا بگوید:

دوستت دارم...

 

چیستا یثربی

# بدرود #

و زمان

# بدرود #

فرا رسیده است

مرا چشمان کودکی ام به یاد آر؛

وقتی هنوز؛

مرا از خانه تان بیرون نکرده بودید...

خانه ای که هرگز از آن من نبود...

مرا با دستهای کودکیم به یاد آؤ

وقتی نوازش کردن بلد بودن:

در خانه ای که چیزی برای نوازش نبود...

چه ساده دل بودم؛

وقتی هنوز گمان میکردم

جزیی از شما هستم

چه خوب که نیستم...

گم خواهم شد

و به رطوبت سرد یک ابر خواهم پیوست

و از آن بالا

شما را نگاه میکنم...

و لبخند میزنم

و حتما دردش کمتر است...

 

چیستا یثربی

 

و نگاهت...

چشمانت تحمل خیرگی

به خورشید را میخواهد

کو دوشیزه قصه؟

که نترسد...

و نگاهت کند؟...

جز خودم کسی نمانده است...

 

چیستا یثربی

بلندشو دیگه...

بلندشو دیگه

یادت رفت؟

قبل از مردن باید زندگی کنیم

زودباش

 

چیستا یثربی

میخواین ما رو اینجا تنها بذارین...

میخواین ما رو اینجا تنها بذارین؟

آدم

همیشه تنهاست

فقط

باید سعی کنه که به تنهایی خودش خو بگیره...

 

چیستا یثربی

کاش جهان به سخاوت چشم تو بود...

کاش جهان به سخاوت چشم تو بود

مرا میدید

احترام می گذاشت و می گذشت

حالا چه دوستم داشت

چه نداشت

 

چیستا یثربی

چاه...

چه چاه

دنیای واقعی باشد

چه چاه

دنیای مجازی

مگر دیگر می گذارند بیرون بیاییم؟؟؟

 

چیستا یثربی

خدایا...

خدایا

امــــــــروز ما؛ مال تو!

با آن هرکاری می خواهی بکن

 

چیستا یثربی

تو گفتی  جمعه می آیی...

تو گفتی

جمعه می آیی

من دوان دوان تا شنبه دویدم؛

گمت کردم...

 

چیستا یثربی

بر بلندای نیمه دوم عمر...

بر بلندای نیمه دوم عمر؛

با چکمه های نارنجی؛

چشم انتظارسواری هستم که جز لباس جنگ؛

چیزی نمی شناخت...

 

چیستا یثربی

بادبانی که قایقت را برد...

بادبانی که قایقت را برد؛

تورا پس نیاورد

سپید بود و زیبا

مادرم بادبان تورا ، پیراهن عروس من کرد

 

چیستا یثربی

 

 

گاهی عشق...

گاهی عشق؛

سریع تر از گلوله می کشدت...

 

چیستا یثربی

گاهی عشق...

گاهی عشق؛

یعنی این که بدون خداحافظی بروی

 

چیستا یثربی

 

مادرم پری دریایی بود...

مادرم پری دریایی بود

در دریا گمش کردم

و تمام زندگی ام؛ در کاغذی سپید، خلاصه شد

 

بیا دخترم ؛ بیا!

با این کاغذ؛ قایقی بساز...

من شعر میخواهم چه کار؟

عاشق که باشی

با قایق کاغذی هم ؛ میتوانی به دریا بزنی...

 

چیستا یثربی

به همان اندازه خداحافظی نکردیم...

به همان اندازه خداحافظی نکردیم؛

که سلام دادیم...

خداحافظی هایمان؛ همیشه اول میشد

در کل کلماتی که به هم گفته بودیم...

 

چیستا یثربی

 

من عاشق چیزهایی هستم که قویـترم میکنند...

سیلویا میگوید؛ عاشق چیزهایی هستم که در پایان؛ مرا از بین  میبرند...

اما من میگویم: بیزارم از چیزهایی که در پایان؛ مرا از بین میبرند...

من عاشق چیزهایی هستم که قویــــــترم میکنند

 

چیستا یثربی

تو سکوت کردی...

تو سکوت کردی...

و من هرچه نباید میدانستم دانستم

دیگر بس است...

فصل عاشقی ست...