روزگار مرا تو روشن کن...
پیش خاموشی ات دراز بکش
چند نخ داغ تازه روشن کن
نفسی سرفه کن،سپس خود را
تا سحر صرف گریه کردن کن
به خود از ریشه های خود نگریست
پشت فرمان نشسته بود...گریست
شیونم را چقدر گریه کنم؟
گریه بی فایده ست،شیون کن
دخترت را بگو پدر مرده ست
ساعتی پیش،پشت در مرده ست
پس چرا زنده است اگر مرده است؟!
هی تظاهر به زنده بودن کن
صبر،گفتی، لباس عافیت است
ما نپوشیده عمرمان سر شد
حالمان بد بود که بود،بدتر شد
نوبت توست دخترم...تن کن
دوستی با که دوست داشتنی است؟
آنچه هرگز نمیشود شدنی است؟
دشمنم دوست من است،مرا
با همین دوست نیز دشمن کن
روز دژخیم!سوز بی تسلیم!
بارش ناگوار! برف وخیم!
من که رفتم،تو باش و تکلیفِ
روزگار مرا تو روشن کن
حسین صفا