جـــمـــعـــه...

جـــمـــعـــه

زن تــــنــــهـــای خــــــــــانـــــــه اســـت

کـــه خــورشـیــدش غــروب نـمـی کــنـد

 

دق مـــــیــکـــــنـــد

 

آبــــــا عـــــــابــدیــن

مرا دوست تر بدار...

 

از تمام نداشته ها

می توانی به من فکر کنی

چگونه دستم را می گیری؟

چگونه آغوشت را برویم می گشایی؟

چگونه سرت را به سینه ام می فشاری؟

 

مرا دوست تر بدار...

انگار که همین حالا از دستت خواهم رفت

 

آبا عابدین

از تمام نداشته ها...

 

از تمام نداشته ها

می توانی به من فکر کنی

چگونه دستم را می گیری؟

چگونه آغوشت را را برویم می گشایی؟

چگونه سرت را به سینه ام می فشاری؟

 

مرا دوست تر بدار...

انگار که همین حالا از دستت خواهم رفت

 

آبا عابدین

هــــــر ســــال مـــن بـــی تـــو ، چـــنـــین می گـــذرد...

 

از زخــــــــم زبـــــــــان دخـــــــــران ســـــنــــگـــــــــــی

تــــــــا خــــاطـــره هــــــــای پـــشـــت هـــر آهنـــــگی

هــــــر ســــال مـــن بـــی تـــو ، چـــنـــین می گـــذرد

بــــا ســیـــــصــد و شــصــت و پـــنـــج شــب دلتنگـی

 

آبــــــــــــا عـــــــابـــــــدیـــن

لبخند بزن...

 

ببین!

تو هر چقدر هم از من دور باشی

دلیل نمی شود

طعم خندیدنت را از یاد ببرم

حالا به سرنوشت شوم هر کداممان

هم که شده

لبخند بزن!

دریا هنوز به جذر و مد نیاز دارد...

 

آبا عابدین

قـــلــبــــش بـــا بـــاتـــری کــار مــی کرد...

 

قـــلــبــــش بـــا بـــاتـــری کــار مــی کرد...

تــــو رفــــتــی...

بــــــــــاتـــــــــــری هــا را کــشــیــــــــد...

ســــاعـت بــیــچـــاره!

فــــکـــر مـــی کـــرد...

بـــایـــســـتد...

نــمــــیــــــری...

 

آبـــــــا عــــــابـــدین

هـــــــــمــه گــــــــــــــم شـــــــــدیـــــــــم...

 

هـــــــــمــه گــــــــــــــم شـــــــــدیـــــــــم

هـــــــــر کـــــدام در خــــیــــــابــــانـــــــی

پـــــیــــاده رو هــــا مشکـــلی نـداشــتـند

مـــــــــا هــمــــراه نــــبــــودیــــم...

 

آبــــا عــــــابـــدین

ما به هم می رسیم...

دریا

رودها را به هم می رساند

باد

ابرها را

و شعر ، کلمات را

همیشه وسیله ای هست که دو چیز

را به هم می رساند

ببین!

چه دور

چه دیر

ما به هم می رسیم

که رودیم

که ابریم

که کلمه ایم

 

آبا عابدین

 

کـــفـــس هــــــای تـــو...

 

هـــــــــر شـــب بـــــــــایـــد بـــــا کـــفـــش هــــــــای تــــــــو

قــــدم بــــــــزنـــم

مـــــــــبادا خیــــــال کــــــــنــد نـــیســـتی

خــــــــــــــــــانــــه

 

آبـــــــــــا عــــــــــابــــدیـــن

قـــهــــوه تـــلــخ...

 

قـــــــــهـــوه

اگـــــــر تـــــــلــخ نـــــــــــبـــــــود

فـــــــال مـــــــان را در آن نمـــی جـــســتــیم

 

آبـــــا عـــــــــابــــدین

کابوس...

 

وقتی از کابوس می پری

چقدر تشنه ای؟

همان قدر دوستت دارم...

 

آبا عابدین

چشم های شیرازی ات...

چشم های شیرازی ات را باز کن

شک ندارم فیروزه هایتان

به اندازه شرابتان گیراست

 

آبا عابدین

دستمال بعدی...

اشک درمانگر است

 

و من پزشکش شده ام

که درد را خوب تشخیص می دهد

 

دستمال بعدی!

 

آبا عابدین

از شب تنها دو حرف باقیست...

از شب تنها دو حرف باقیست

که باید در بلند مویت

یافت

بافت

نواخت

 

آبا عابدین

 

پلک زدی...

صبح نبـــود

چشم تو لبخند زد

از قدو بالای تو پرواز ریخت

پنجره با دیدنت از دست رفت

پلک زدی ، ترس زمین باز ریخت

 

آبا عابدین

هوای...

صدایت را به کدام رعد

نگاهت را به کدام برق سپرده ای

 

هوای شرجی من!

 

هوای غمگینم!

 

در بهترین روز سال هم بباری

 

دلگیری

 

آبا عابدین

چشم ها شعور ندارند...

چشم ها شعور ندارند

فکر کنم اگر تا فردا نیایی

در این اتاق غرق می شوم

 

آبا عابدین

به تو نیاز دارم...

به تو نیاز دارم

نه اینکه ارزشمند باشی

شبیه بادبادک به نخ

رها کنی

از دست رفته ام

 

آبا عابدین

از بس قشنگی زیر بارون...

کل پرنده های این شهر

از شوق چشمای تو مُــردن

از بس قشنگی زیر بارون

ابرا از اینجا جُـم نخوردن

 

آبا عابدین

هیچ کس گناه را گردن نگرفت...

هیچ کس گناه را گردن نگرفت

یک سیب کم شده بود

و طبیعتا

دیواری کوتاه تر از یک زن پیدا نمی شد

 

آبا عابدین

عکس خوبی هستی...

می توانم صدایت کنم

با تو حرف بزنم

ببوسمت

ممنون!

عکس خوبی هستی

 

آبا عابدین

خشکسالی به شاهرگم رسید...

دستم را نتوانستی

دلم را نتوانستی

صدایم را بگیر و بیا

بیا

که خشکسالی به شاهرگم رسید...

 

آبا عابدین

لباس هایت را در می آوری...

لباس هایت را در می آوری

انگار دارند پرتقال پوست می گیرند

عطرش تمام اتاق را...

 

آبا عابدین

ناخدای کشتی بی بادبان...

من ناخدای کشتی بی بادبانم

دریانوردی که شنا کردن بلد نیست

دریا رو توو مشتم گرفتم تا نمیرم

مشت گره خورده رها کردن بلد نیست

 

از موج ها رد میشم،اما هیچ موجی

هرگز نمی تونه منو از پا در آره

تا زدِ پای تو روو ساحل نقش بسته

طوفان هماندازه ی من انگیزه داره

 

آبا عابدین

 

بارانیم...

بارانیم

زمستان یا بهار چه فرق؟

وقتی طالعمان سقوط است

 

آبا عابدین

ما فراری هایی از دعا بودیم...

ما فراری هایی از دعا بودیم

که اجابت می کردیم

حالا اگر ما را بخوانید

هیچ کس به تنهاییتان

اضافه نمی شود

 

آبا عابدین

در گیر و دار فصل سکوتم

در،گیر و دار فصل سکوتم

چیزی برای باخت ندارم

تنها به جز تو ، آدم برفی!

از هیچ کس شناخت ندارم

 

آبا عابدین

ها کن...

نفس هایت را به باران سپردم

ها کن

ها کن

تا نمردم

 

آبا عابدین

زانوی غم چرا بغلم کرده؟

زانوی غم چرا بغلم کرده؟

حتما دلم گرفته دوباره

حرفی بهم زدن که نبوده

شاید قراره برف بباره

 

آبا عابدین

راه خانه ی تو...

راه خانه ی تو

لغزنده ترین جاده ی دنیاست

ابرها را به پابوس می کشانی

بی آنکه بدانی کبوترها از دوری ات

چه می کشند

 

آبا عابدین