چشم هایم فرشته می خواهند،دست هایم بال می خواهند
لب هایم آخرین حرف آسمان را
دیدی دلت تنها بود و تو نمی دانستی
دیدی چیزی می خواستی و یادت نمی آمد
دیدی همیشه می گفتی چیزی هست که مرا ببرد،باز گرداند و من همان باشم که ستاره با چشمک و دریا با
موج می خواست
چشم هایم فرشته می خواهند،دست هایم بال می خواهند
لب هایم آخرین حرف آسمان را
سخت بود،دیدن و نرسیدن
پژمرده می شدم در باغی که باغبان می خواست و گلی که ساقگی اش را
بیشتر از پروانگی عاشق بود
سخت بود،با این همه کوه و عبور،قله و راه و آرزوهای دور
چشم هایم فرشته می خواهند،دست هایم بال می خواهند
لب هایم آخرین حرف آسمان را
دیدم و شد همه ی دلم دیدنش
دیدم ُ علی را فهمیدم،دیدمُ سمیه را دیدم،دیدمُ خدیجه را خواندم،دیدمُ عمار را خواستم، دیدمِ اویس ماندم
میلاد تنها دلیل خلقت،پیامبرم،پیامبرت،محمدم،محمدت
میلاد شعله ی دانش در سوسوی دانستن،امام جعفر صادق تا همیشه تازه و خواستنی
تا همیشه
فرزاد حسنی