تـــــــو را...

 

بـاران های صـبـحـگـاهـی را دوست دارم و تــو را...

 

 

مهدیه لطیفی

کلمات هرگز از بین نخواهند رفت...

کلمات انرژی دارند، حتی لحن و چگونگی ادای کلمات هم انرژی دارند... درست حرف بزنید، نه به خاطر مخاطبِ این لحظه تان؛ بلکه به خاطر جهانی که کودکانتان در آن خواهند زیست!... حالا هی مثلا فحش بدهید، هی دل بشکنید، هی از کلمات منفی استفاده کنید، هی بگویید نمی شود، هی بگویید نمی توانی، هی به سخره و کینه و غیره کلمات را در هوا بپاشانید... امروز به هدف می رسید و می رود پی کارش و احساس می کنید خیلی باحال اید... اما کلماتِ شما هرگز از دایره ی هستی پاک نخواهند شد! (معنیِ عمیقِ واژه ی "هرگز" را می دانید!؟)... بیچاره کودکانِ هنوز نداشته ی من و شما!...

مهدیه لطیفی

امان از این تو و آن تو...

 

 

پناه از "تو" به خواب، پناه از آن "تو"ی توی خواب ها به بیداری، پناه از دردِ بیداری به "تو"یی که جواب         نمی دهی، پناه از سکوتِ نامهربانت به دو سه غزل از حافظ، پناه از غزل هایی که از "تو" بی خبرند به ساعتی خواب، پناه از آن "تو"ی توی خواب ها به... به... به...!؟ تو بگو به کجا!؟... امان از آن "تو"ی توی خواب ها که توی شلوغی گم میشود و امان از این "تو"ی توی بیداری که جواب نمی دهد نمی دهد نمی دهد...

مهدیه لطیفی

از ساحل متل قو تا روسیه، پیاده، روی آب چقدر راه است!؟

 

 

مثلا از ساحل متل قو تا روسیه، پیاده، روی آب چقدر راه است!؟ چرا امتحان نکردیم!؟

ما می توانستیم روی آب راه برویم...

ما می توانستیم روی آب با هم بخوابیم...

ما می توانستیم خیلی زود به همه چیز و هر کجا برسیم...

ما می توانستیم حتی پیاده، روی هوا، برویم برویم تا ماه!...

ما هر کاری می توانستیم بکنیم...

ما فیلم این زندگی را خودمان ساخته ایم؛

می توانستیم به جای این ژانر رئال و تلخ

که اشک بیننده ها و خودمان را هر شب در می آورد،

ما می توانستیم به جای پرداختن به اینهمه سناریوی عشقِ بی سرانجام

و منجر به تحقیر و تنهایی و پوچی، ژانری کمدی فانتزی تخیلی را انتخاب کنیم!...

ما خودمان اشتباه کردیم...

اشتباه کردیم

که هر کجا که رفتیم دوباره سر به زیر و مطیع و وفادار به این ژانرِ رئالِ تلخِ احمقانه به تهران برگشتیم...

 

 

اشتباه کردیم که روی آب راه نرفتیم...

اشتباه کردیم که روی آب با هم نخوابیدیم!...

و تو اشتباه می کنی که خیال می کنی من دیوانه ام

که زندگی را به اندازه ی تو و تمام مردم دنیا عاقلانه نمی بینم، تو اشتباه می کنی که بر نمی گردی...

 

من با همین که تو را عاقلانه روی هیچ ترازویی سبک سنگین نکردم

به این چیزی که در دل دارم و عزیز و بزرگ و زیباست و نامش را عشق گذاشته ام رسیده ام!

هر کسی اگر هر کسی را روی ترازوی عقل بگذارد هیچ کس عاشق هیچ کس نمی شود هرگز!...

تو اشتباه می کنی که بر نمی گردی...

ما اشتباه می کنیم که شب ها را بی هم و بی آغوش، ورق، ورق، ورق، به باد می دهیم!...

با هم ماندن که سهل بود؛ ما می توانستیم حتی پیاده، روی هوا، برویم برویم تا ماه...

تو اشتباه می کنی که از من و دنیایی که در سر دارم و عشقی که به دل دارم می گذری...

ببین جانم!

بر مسندِ هیچ ترازویی حلوا خیر نمی کنند...

بی حساب و کتاب دوستت دارم، بی حساب و کتاب دوستم بدار...

 

مهدیه لطیفی

عزیزم بخند... تو حتی شده به گریه های من بخندی،بخند!

 

ما توی اینستاگرام انگشت از هم باز می کنیم روی عکس و انتظار داریم زوم شود و خنده مان            می گیرد...

ما توی پرشین بلاگ انتطار داریم دو حرف اول هر کلمه را که تایپ می کنیم بقیه ی کلمه را برایمان خودش

بیاورد و خنده مان می گیرد... ما توی فیسبوک روی عکس ها دو بار کلیک می کنیم و انتظار داریم لایک

شود و خنده مان می گیرد... ما خیلی چیزها را با هم قاطی می کنیم و خنده مان می گیرد... من اما

هر بار کسی زنگ بزند انتظار دارم تو باشی و این اصلا خنده دار نیست... من توی کنسرت سهیل

نفیسی هر کسی را که می بینم انتظار دارم تو باشی و این اصلا خنده دار نیست... اینکه من تمام

دنیا را با تو قاطی می کنم اصلا خنده دار نیست!

تو اما بخند؛ تو حتی شده به گریه های من بخندی، بخند!

 

مهدیه لطیفی

 

دو سال؟ دو سال و ده ماه؟ دو شب؟

جانا تو با کدام لبت لبخند نمی زنی؟ تو با کدام پایت می روی؟  با همان پایی که با آن آمدی؟، یا با آن

یکی؟ اصلا چند وقت است که رفته ای؟ دو سال؟ دو سال و ده ماه؟ دو شب؟ _چرا یادم نیست؟_ جانا

تو با کدام دستت تیرک زیر سایه بان بلندمان را از جا میکنی؟ با همان دستی که روزی خودت بر

زمینش کوبیدی؟ تابستان بود و دلم گرم بود و سایه ات بر سر.. راستی سایه ات!؛ سایه ات!؛ سایه ات

کو؟!... تو با کدام لبت حرف هایی که میزدی را نمیزنی دیگر؟ با کدام لبت حرف هایی که نمیزدی را

میزنی بی ترس؟ تو با کدام دستت دل میشکنی؟ با همان دستی که تیرک زیر سایه بان را کند؟، یا با

آن یکی؟ تو با بازوی چپت هم بلدی تیشه بلند کنی؟ تو با بازوی چپت کدامین سر را زین پس بر بر...؟

راستی بازوی چپت!؛ راستی دلت!؛ دلت کو؟!...

 

مهدیه لطیفی

 

سوگداری زنانه عاشقانه...

 

شما مردها هیچگاه نمی توانید هیچ زنی را بفهمید! اینها دیوانه بازی های خودمان نیست، اینها

طبیعت و آفرینشِ ماست! خیال نکنید خودمان خیلی خوشحالیم از این حال هایمان...! ولی لااقل اگر نمی فهمید نقدش هم نکنید! طبیعت را که نمیشود نقد کرد! در تمام زنانِ عالم حسی هست که

وقتی تنها می شوند، وقتی تنهایشان می گذارید، دلشان می خواهد موهای سرشان را از ته

بتراشند! ما نمی دانیم این کشش چرا هست، اما هست! 99 درصدمان جسارتش را نداریم اما همان

یک درصدی که جسارتش را دارند را تحسین می کنیم و می فهمیمشان! این کششِ شدید و عجیب و

بی دلیل را همه ی زن ها تجربه کرده اند حتی اگر به آن اقرار نکنند! دیوانه بازی نیست، لجبازی

نیست، خودآزاری نیست... یکجور سوگواری زنانه ی عاشقانه است!

 

مهدیه لطیفی

وقتی کلید می کنید...

 

دنبال کلیدسازی میگشتم... یکی گفت چند متر جلوتر سرکوچه ی بعدی ست... سر کوچه ی بعدی کلیدسازی ای نبود... از مغازه ی لوازم تحریرفروشی سرکوچه پرسیدم آقا اینجا کلیدسازی هست؟ با اشاره ی ابرو به روبرو گفت: ایناهاش همینه... هی نگاه کردم ندیدم، سربرگرداندم گفتم: کو؟ نمی بینمش! سری به تاسف تکان داد و گفت: آن چراغ گنده ی قرمز شکل کلید را نمی بینی !؟... من دنبال چراغ گنده ی قرمزی می گشتم که نوشته باشد کلیدسازی! و کلید را نمی دیدیم! به همان نقطه زل زده بودم اما نمی دیدم!... وقتی کلید می کنید که خصوصیت و اخلاق و خوبی های خاصی که ملاکِ خودتان است در طرفتان ببینید، آن شخص دقیقا روبروی شما خواهد بود و شما هرگز او را نخواهید دید!! خصوصیت و اخلاق و خوبی های دیگری که شاید داشته باشد و حتی شاید واضح تر باشند را هرگز نخواهید دید!... زل می زنید درست به روبه رو... درست توی چشم هایش... و نمی بینید اش!...

 

مهدیه لطیفی

 

بـــــاری کــــــه به دوش داریــــــــــــم را ...

بـــــاری کــــــه به دوش داریــــــــــــم را

گــیـــــــرنـــده ای به انــتــظـــار نــنــشــســتــه اســت

بـــــــر ایـــــــوان هــیــــچ مــــقـــصـــد!

 

رســــــالــــتــــی در کــــار نـــیـــســـت

تـــــنـــهــــا وزن هـــمـــــان صلــــیــبـــی ســـت

کـــــــــــه بـــــــایـــــــد هـــــــــــر کــــــــس بـــــــه دنـــبـــــال کـــشـــیـــد

تـــــا گـــــــــــور...

کـــه بـــایـــد حـــتــی بـــــه بـــغـــل گـــرفـــت و شـــب هــــا

خـــــوابـــیـــد...

و کــــه بـــــی عــشــــق

چـــــقـــدر ســــنـــگـــین تـــر اســت

 

مـــــــــــهـــدیــــه لــــطیـــفــی

ماندن...

 

ماندن "مرد" می خواهد.

می شود زن بود و مرد بود.

می شود مرد بود و مرد نبود.

مردانگی به عاقل بودن نیست.

پشتِ کسی که آمده ای و اهلی اش کرده ای را دم به دقیقه خالی نکردن "مرد" می خواهد.

مردانگی به منطقی بودن نیست.

عشق و عاشقی کردن "مرد" می خواهد.

احساس امنیت "مرد" می خواهد.

شانه شدن برای بهانه ها و دلشوره ها و دلتنگی های...،

آخ دلتنگی هایش...

دلتنگی...

شانه شدن برای دلتنگی های زنی که دوستت دارد، "مرد" می خواهد.

مردانگی به موهای سفید کنار شقیقه ها نیست.

مردانگی اصلاً به مرد بودن نیست!

ماندن "مرد" می خواهد.

ساختن "مرد" می خواهد.

بودن "مرد" می خواهد...

بدبختانه تمام خوشبختی های کوچک و ساده دنیا "مرد" می خواهد

و از همین رو کار جهان رو به خوشبختی نیست.

 

مهدیه لطیفی

 

بیا ابرها را به هم بدوزیم..

بیا ابرها را به هم بدوزیم

من دستم می لرزد

من از ترس از هم پاشیدن این آسمان

من از ترس از هم پاشیدن رویای تو

دستم می لرزد

تو سوزن را نخ کن!

 

بیا ابرها را به هم بدوزیم

و سایه اش را بر سر نگاه داشته...

نگاه کن!

میشود تا همیشه برویم...

 

مهدیه لطیفی

بیا  بحث را عوض کنیم!

بیا

بحث را عوض کنیم!

این بحث

بر سر هر چه که باشد

از فرصت بوسه می کاهد!

 

مهدیه لطیفی

کدام رمال

کدام رمال

به تضمین کدام اسطرلاب

قول میدهد که دوستت بدارد کسی

فردا

آن طور که من

امروز

؟؟؟

 

مهدیه لطیفی

زن...

زن

شعر طبیعت است!

دستان گل آلود خدایان

تنها مرد می آفرینند

 

مهدیه لطیفی

لبخند نمیزنی...

لبخند نمیزنی

و پنجره بی چاره میمیرد

و شعر

بی چاره با کت پاره دور می شود...

لبخند نمیزنی

و جان،جانانه نیست

و عشق

آی عشق

چه بی چاره جان نمی گیرد!

 

مهدیه لطیفی

از شانه ات که می ریزم...

شانه ام
که از شانه ات
بر ملحفه ها می ریزد
یاس های زردِ ریز
که از سر حیاطِ خانه ها
بر دیوار کوچه ها...
تعبیرِ فصل نیستند؛
تعبیر اشک اند
که می ریزند
و می ریزند
...
مژه های آب خورده
تاوانِ چشم های آب نخورده اند!!


مهدیه لطیفی

عشق پیراهن بلندی دارد...

عشق پیراهن بلندی دارد
که تنت را سراپا!
و دنباله ی بلندتری...
تا بکِشد بر کفِ هر خیابانی که بر آن شوم

عشق پیراهن بلندی دارد
تو که باشی
ابریشم است که نرم می نوازاند
تو که نه
چهل تکه ی زبری که خِس...
خِس...
خون...
بر کفِ هر خیابانی که بدان فرار کنم


مهدیه لطیفی

زندگی...

یک گلّه گرگِ گرسنه روبرو...
یک درّه ی عمیق پشتِ سر...
پریدن خودکشی ست
نپریدن زندگی ست!

 

مهدیه لطیفی

بلای طبیعی!

سرم تلخ است
دهانم مردد
دستم خواب
تنم
کتک خورده ی سی و یک سالِ یکپارچه بی خاصیت...
و تنهایی
بلایی بود طبیعی
که انگشتِ اشاره اش را بر من دوخت
و ناله اش را دیگرانی سر دادند
که فنرهای تختِ شان بی ناله نبود!


مهدیه لطیفی

دلشوره های من زنان شهر را...

دلشوره ها دروغ نمی گویند
هر بار از سایه ی زنی
که مرا بیشتر از او دوست داشتی!،
ترسیدم
چندانی نکشید
که سایه ی سرش بر دیوار
تور درازی درآورد!...
شبیه سایه ی خنجر
در دست کاکا
بر پشت داش آکل
در دست تو و آن سایه ی تور به سر
بر پشت من

دلشوره های من زنان شهر را، عروس
زنان شهر را، مادر
زنان شهر را، عشق
می کنند!

و عشق می کند آینده
که مرا
آرزو به گور برده
در گور بخواباند


مهدیه لطیفی

باید شعبده باز شویم...

ما باید شعبده باز شویم
آستین بالا بزنیم
خودمان خرگوش از کلاه
عشق از خنجر بیافرینیم!!

 

مهدیه لطیفی

جادوی ماهی ها...

ماهی هایی در دهانم
سکوت کرده اند
ماهی هایی در ذهنم
تو را شنا می کنند
ماهی هایی در دلم
بی آب
بی دریا
بی حتی رطوبتِ شرجیِ برقِ چشم هات
زنده مانده اند
با دهانی بسته
و باز مانده دهانِ قانون طبیعت...

من دختر اسفندم
مرا بی دریا رها کنی
ماهی هایی در چینِ دامنم
رقصی چنین می کنند!


مهدیه لطیفی

سلام هایی در کیف پستچی..

کیفِ پستچی
جای "سلام های من به تو" نیست!
این حرف ها
این بوسه ها
این باده ها
بی واسطه گیرا ترند...!


مهدیه لطیفی

بی هوا داریم تا بی هوا!

بی هوا داریم تا بی هوا!
این بی هوا که میروی
که ماسک اکسیژن از سقف پایین باید بیافتد
که نمی افتد
که نمی افتی از سرم
...
یا آن بی هوا که ببوسی ام
بی هوا که بگویی: شام کتلت درست می کنی برایم؟
بی هوا که صدایم کنی
که برگردم
که نمی کنی
که نمی گردم
این بی هوا ها را چه به آن بی هوا ها!؟
ها!؟
...
این بی هوا ماندن
بلاتکلیف و بی چیزی که از سقف پایین بیافتد
با آن بی هوا که ببوسی ام
که نمی بوسی ام
کجایش یکی ست!؟؟
...
کلمه کم دارد این زبان!

 

مهدیه لطیفی

بگو یکی یکی بیایند...

کلاغ های پاییز امسال را به اسم می شناسم
یکی دلتنگی ست
یکی دلسردی
یکی ...
دل داری!؟
بر تیرچراغ پشت پرده ای اگر دیدی شان
بگو یکی یکی بیایند!
بگو چیزی هم از درد
از قار
از هوار
برای زمستان بگذارند.

 

مهدیه لطیفی

آتها در دلم روییده بودند...

آنها که در دلم روییده بودند
علف های هرز نبودند،
گل های عمر جاوید بودند
که به احترامشان
کلاه از سر باید برمی داشتی

آنها که در دلم
بی تفاوت به دو زمستانِ آزگار
روییده بودند و
رویانده بودند مرا و
روی برگرداندی
علف نبودند
اما هرز رفتند!


مهدیه لطیفی

و می خندیدی...

اتفاقی نیست که دوستت دارم
قرمز پوشیده بودی
نامی داشتی که نشنیده بودم
و می خندیدی...

 

مهدیه لطیفی

راه به راه...

راه راه شده ام
راه راه شده ای
بس که راه به راه می روی

 

مهدیه لطیفی

کوبه ی مردانه...

نکوب عزیزم
این در
دروازه ی کاروانسرا نیست
که کفش ها را بکَنی
سبیل ها را تاب بدهی
و دوباره که می پوشیِ شان
کت ات را بر آرنج بیاویزم و
تمام قد لبخند بزنم!

یا نکوب
یا بمان
این در
تنها کوبه ی مردانه دارد!


مهدیه لطیفی

آغوش آبی ِ بالای پله ها...

از پیچ آخرین پاگرد
تا بالای پله ها
آنجا که با پیراهن آبی
در چهارچوب چوبی
دست هایت را باز کرده ای به تمام
تا صدای قلبت را توی ریه هایم بکشم
جاذبه ی زمین دو سویه می شود
دستپاچگی ِ نزدیک شدن به احتمالِ بوسه ای
با چشم هایی بسته
که هنوز نچشیده ام
دنباله ی مانتویم را پایین می کِشد انگار از پشت
و آغوشِ آبی ِ بالای پله ها
بالا می برد ام
...

آن مانتو
آن شال
چه رنگی بودند آن شب؟
من همیشه فقط تصویر روبرو را دیده ام!

 

مهدیه لطیفی