من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد...

 

چه بود ؟! جز خفگی ، جز سکوت و بیم نبود

شبیه خانه ولی خانه ی قدیم نبود

میان برف پریدیم و سهم مان چیزی

به جز نوازش شلیک مستقیم نبود

تگرگ می زد و طوفان گرفته بود ، اما

کسی به فکر دو گنجشک روی سیم نبود

 

تو را به گریه قسم: بازگرد... آن بوسه

برای آنکه خداحافظی کنیم ، نبود

من و تو دور شدیم و خدا نگاه نکرد...

من و تو دور شدیم و خدا کریم نبود...

 

حامد ابراهیم پور

شعر...

 

شعر از همیشه مهربان تر است

هیچ کس به شعر ، شک نمی کند

با امید شعر زندگی نکن

شعر می کُشد ، کمک نمی کند...

 

حامد ابراهیم پور

 

جای چند تا بخیه...

جای چند تا بخیه روی پوست داشتن

جا زدی تو پشت پا زدی به دوست داشتن

پشت کرده ای به پشتِ چوبیِ در اتاق

داغ کرده ای و پشت دست،داغ روی داغ

داغِ اتفاق نا رفیق را فروختن

داغِ واقعیِ باغ را شبانه سوختن

شب شبیه شب،شبیه هیچ چی به غیر شب

بی لبی به روی لب بخواب،شب بخیر شب!

بی لبی که دوختند توی بند دست بند

آآآآه خاطرات بد...تمام،نه!نمی شوند

خواهشا!دوباره انتظار را به سر بیار

خواهشا دوباره ابرشو دوباره تر بیار

روشنی بدوز روی چشم های بی کست

خواهشا! بخواه ماه!دربیاید از پسَت

از اتاق در بیا به جمع ما رفیق ها

خواهشا دوباره اعتماد کن به تیغ ها!

 

فاطمه اختصاری

 

قرار نیست زیاد حرف بزنم

و زنانی که مرا دیده اند

ساعتی بعد نامم را فراموش می کنند

زمان زیادی برای بازی ندارم

و همیشه کسی در تیتراژ اول فیلم

مرا با چاقو می زند...

 

تنهایی

مهربانم کرده است

شبیه سربازی که

از روی برجک دیده بانی

برای تک تیرانداز آن سوی مرز

دست تکان می دهد...

 

حامد ابراهیم پور