تصادفی عاشقانه...

 

از چراغ چشمک زن چشمانت

با احتیاط

عبور می کنم

نباید بین ما

تصادفی عاشقانه رخ دهد

 

روشنک درخشان

معنای عشق...

 

دست هایم را که میگیری

فارق از هر فلسفه و منطقی

معنای عشق

دستگیرم می شود

 

روشنک درخشان

تو ...

 

تو بداهه ترین شعری

که ارزشش را داشت

برای آمدنش

سالها

به افق سپید کاغذ خیره شوم

 

روشنک درخشان

انتظار  کشنده است...

 

پوست دفتر چروک برداشت

سپید شد

گیسوی شعرهایم...

و قلم

وصیتش را نوشت...

انتظار

کشنده است...

 

روشنک درخشان

بگذرد این نیز...

 

غصه با حنجره ام باز گلاویز شده

چشم من کاسه صبریست که لبریز شده

چهار راهه زندگی و گل به دستم پوچ شد

همه ی دلخوشی ام بگذرد این نیز شده

 

روشنک درخشان

دل به دریا زدم...

مهربانیت

بی حد و اندازه است...

برای همین

از وقتی دیدمت

دل به دریا زدم...

حالا تا میتوانی بر من ببار

میدانی که

ظرفیت دریا زیاد است از مهربانیت

هیچوقت

حوصله این دریا سر نمی رود

 

روشنک درخشان

 

وقتی دلت  هوای باد شمالی کرد...

 

آرمانی ترین عقیده ام هستی

برایت

به هر آرمانی پشت میکنم

حتی حاضر

به حزب باد پیوندم

وقتی دلت

هوای باد شمالی کرد

 

روشنک درخشان

خودت را خسته نکن...

                                                                                                                                           

اهل جدال نیستم

دستانم را اگر مشت کرده ام

فقط خواستم ببینی

زحمت کمی دارد

شکستن این قلب کوچک

خودت را خسته نکن

 

روشنک درخشان

 

                                                                                       

راحت برو...

 

رفتی که خوشبخت بشم بی تو ؟!

رفتم که تو آروم تر باشی

هی با خودم گفتم صبوری کن

گفتم باید خانوم تر باشی

 

گفتم باید باور کنی دنیا

جای عبورٍ،جای موندن نیست

تا آخرش موندم ولی دیگه

اینجای قصه پای موندن نیست

 

پامو بریدی از همه دنیات

دنیات بی من میگذره حالا ؟

گفتی که اینجا آخره خطه

دنیات بی من بهتره حالا ؟

 

اون لحظه ی آخر صدات کردم

گفتم شاید بازم بگی جوونم

نه... دیگه تو جونت نبودم من

گفتی: تمومش کن نمیتونم

 

راحت گذشتی از منو رفتی

از من گذشتن کار سختی نیست ؟

گفتم خیالم تخته ، می مونه

توی خیالم دیگه تختی نیست

 

ای کاش هرچی که میخوای اون شه

راحت شدی ، پرواز کن بی من

دست خدا میسپارمت دیگه

راحت برو ، آغاز کن بی من

 

روشنک درخشان

 

 

کشنده است...

 

پوست دفتر چروک برداشت

سپید شد

گیسوی شعرهایم...

و قلم

وصیتش را نوشت...

انتظار

کشنده است...

 

روشنک درخشان

 

"بگذرد این نیز "...

 

غصه با حنجره ام باز گلاویز شده

چشم من کاسه ی صبریست که لبریز شده

چهار راهه زندگی و گل به دستم پوچ شد

همه ی دلخوشی ام "بگذرد این نیز شده"

 

روشنک درخشان