در من...
در من تویی که سر به جنون
دارم
بهار امیدی
در من تویی که سر به جنون
دارم
بهار امیدی
در کدام جهت بایستم
که چشمت
از دستهای شب بیرون نزده باشد
ای شکوه بهار رفته
ای لخته خون مانده در شریان
ای بلد راه
ماه من
بگو از کدام سمت
به دستهای دشت سربخورم
که طلوع چشمت
در چشم من نباشد
بهار امیدی
لبهای تو دو ماهای بی تابند
در من برقص حادثه ات را عشق
تا چشم های شب زده در خوابند
بهار امیدی
خیابان در خیابان
منتظر انعکاس چشمهایی مانده ای
که از من برده اند
زمان ، بربادرفته
در شهری که نفرین زنانش
بر گریبانم انگشت های بریده جا گذاشت
نفرین شده ام
و دهان پنجره ای بسته نماند!
نفرین شده ام
و دیوار دلم کوتاه!
چشماهیت باریده
تلخ
عاصی
شکسته
مثل چینی گلدار مادربزرگ
مثل گرامافون کافه
مثل پاریس که عکس دو نفره از ما ندارد
شکسته
مثل ساعتهایم
وقتی راس هفده و هفده دقیقه
خمیازه های کشتار تحویل دادند
نداشتن
صحنه ی تکراری تاریخ است
با چاقوی خونی
انگشت های بریده
و گریبانی که خواب رفته
بهار امیدی
راهی که رفتم اشتباهی بود
باید تمام عمر برگردم
شاید برای مرگ
راهی بود...
بهار امیدی
آویزان بود
از بند رخت ها
قلبهای زیادی
و از قلب ها
گلوله ی خدا که به گل نشست...
بهار امیدی
لوسه هایت کلافه ام کرده
التیام از کسی نمیخواهم
سرطانم که رو به تکثیرم
انتظار از کسی نخواهم داشت
هر کسی میرسد تبر دارد
باغبانم مرا رها کرده
با علف های هرز درگیرم
بهار امیدی