ایـــســت هــــای بــــازرســـــی...

 

لــــــــب مـــــرزم لــبــــالــــب از فـــــریـــــاد

پــشــت ســر گــریــه هــای هـیــچ کـسـی

پـشـت ســر رازهــای مــخــفـــی عــشـــق

رو بــــــه رو ایـــســت هــــای بــــازرســـــی

 

فـــاطــمــه اخــتصـــاری

فرقی ندارد آخر قصه...

 

فرقی ندارد آخر قصه

سردرگمیِ چند کلاغ است

تنها پناه واقعی ما

دیوارها و سقف اتاق است...

 

فاطمه اختصاری

پــریـــز ، نــمـــاد زنـــــی ســـت...

 

پــریـــز ، نــمـــاد زنـــــی ســـت

کــه پــشـت بــــه دیـــوار اسـت

کـــــه یـــــــــــادت مـــی رودش

کــــه قـــابـــل انــــکـــار اســت

 

و مــــــرتـــبــطـــــــی بــــــــا او

بـــــدون وجـــــــــود دهــــــــان

دوشــاخـه ی مــرمــوزی سـت

فــــــروشــنـــــده تـــــــر در آن

 

انـــــــرژی پـــــنـــهـــان اســت

شــکــایــــت بـــــی ابــــــــــراز

دو حـــفـــــره ی ســرشـــار از

نـــــیــــــاز نـــــیــــــاز نــــیـــــاز

 

بــه سـیــمــی مــتـصـل اسـت

کـــه حـــس نــکـــنــد مـــــرده

بــــفـــهــمــــد بـــــیـــــــــداری

و یــــا خــــــــوابــــش بــــــرده

 

پـــــریـــز نــمــــــاد زنــی سـت

کـــه در دل آجـــــــرهــــاسـت

و چـــــشــم بــه راه کــســـی

هــمـیـشـه تــریـن تـنـهـاســت

 

فـــــاطـــــمـــه اخـــتـــصــــاری

خـــــــــــــــــونی ، کــــبود ، مــاهیِ بـــی تُــنگ و آبگــــــیر...

خـــــــوابـــیده بـــود داخـــل حمـــــام زیــــر دوش

بــــا فلـــــس های نقــــــره ای و چــــشم هـــای پــــیر

زن آخــــــرین طلسم خــــــودش را شکــــسته بـــود

خـــــــــــــــــونی ، کــــبود ، مــاهیِ بـــی تُــنگ و آبگــــــیر

مــــی خـــواست کـــه شـــنا کـــــند امـــــا کـــــــــدام رود

از ایـــــن اتــــاق مــــــــی گـــــــــذرد؟ بــــــرکه ام کجــــــاست؟

اســـــم مــــــرا صـــدا زده دریـــــــا...

ولـــــــی در گـــــوش هــــام جــــیغ کــسی آخــــرین صــــداست؟

 

فــــاطمه اختــــصاری

تساوی...

و مــرد ساعت 6 با قطار حـــرکت کـــرد

تـــو را نخـــواست ، بــرای همیـــشه ترکــت کـــرد

و زن تــو را...نه! نمـــی خواست،نه!

مـــــــــردد بـــــــود

تــــو عـــــــاشقش...؟ نه! ولـــــــی عــــاشق تـــو

شــــــــــاید بــــــــود

 

و رفــت...رفــت؟ نــه! رفـــت و بلــــیط را پـس داد

دوبـــاره رفـــت و گـــرفت و بـه هــق هــق افتاد

 

کــه بـاز برگـــردد...آه! مثل یک زن رفت

دلـــش گـــرفت میان قطـــار ساعت 7

 

فاطمه اخـتــصاری

چادر سیاه خسته ی خاورمیانه ام...

چادر سیاه خسته ی خاورمیانه ام

افتاده است نعش زمین روی شانه ام

دارم به درد میکشم این بار غصه را

بر روی دست های ظریف زنانه ام

در من صدای خواندن شعری ست توی بغض

تا مرز گریه،منتظر یک بهانه ام

 

فاطمه اختصاری

 

نعش نحیف کارگرانت را .............

نعش نحیف کارگرانت را

از لای چرخ دنده بکش بیرون

نقاشیِ دهانِ پر از خون را

از لا به لای خنده بکش بیرون

یا پاک کن تمام قفس ها را

یا چند تا پرنده بکش بیرون

 

فاطمه اختصاری

چرا یک عمره که دلم تنگه؟!

دلمان،مین مخفیِ در خاک

تنمان صحنه ای ست از جنگِ

خون شنیدیم از صدای نوار

گریه کردیم زیر آهنگِ

هیچ کس از خودش نپرسیده:

چرا یک عمره که دلم تنگه؟!

 

فاطمه اختصاری

جای چند تا بخیه...

جای چند تا بخیه روی پوست داشتن

جا زدی تو پشت پا زدی به دوست داشتن

پشت کرده ای به پشتِ چوبیِ در اتاق

داغ کرده ای و پشت دست،داغ روی داغ

داغِ اتفاق نا رفیق را فروختن

داغِ واقعیِ باغ را شبانه سوختن

شب شبیه شب،شبیه هیچ چی به غیر شب

بی لبی به روی لب بخواب،شب بخیر شب!

بی لبی که دوختند توی بند دست بند

آآآآه خاطرات بد...تمام،نه!نمی شوند

خواهشا!دوباره انتظار را به سر بیار

خواهشا دوباره ابرشو دوباره تر بیار

روشنی بدوز روی چشم های بی کست

خواهشا! بخواه ماه!دربیاید از پسَت

از اتاق در بیا به جمع ما رفیق ها

خواهشا دوباره اعتماد کن به تیغ ها!

 

فاطمه اختصاری

 

بگو کجا ببرم...

بگو کجا ببرم

فکرهای پوچم را؟

کجا فرار کنم؟

خب ببین مرا!!!

به درک!!

 

فاطمه اختصاری

 

صدای هق هق...

صدای هق هق ، پشت خنده های من است

صدای خرد شدن توی دنده های من است...

 

فاطمه اختصاری

 

یک مرد ناشناس بمان لطفا!

یک مرد ناشناس بمان لطفا!

یک آدم جدید خطرناک است

من را نبین، نیا بغلم، گم باش!

دلتنگی شدید خطرناک است

من روزهای آخر اسفندم

پایان سررسید خطرناک است

این خانه چندتا در وا دارد؟

هر قفل بی کلید خطرناک است

دلداری ام نده، ته خط هستیم

یک ذره هم امید خطرناک است

دنیا جهنم است، خدا حتی

ایمان بیاورید خطرناک است

 

فاطمه اختصاری

خانه با...

خانه با سردی دیوار هم آغوشم کرد

از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

 

فاطمه اختصاری

درست نیست...

درست نیست

غلط نیست

عشق عادی نیست

شبیه هر چه که فبلا اجازه دادی نیست

مرا بگیر و ببند و شکنجه کن

بزن و ببوس

واقعا این خواهش زیادی نیست...

 

فاطمه اختصاری

پشت صدها هزار سیم لجوج

اعتمادی به پوکی ام هستی

می نشینم جلوی کامپیوتر

شرهر فیس بوکی ام هستی

 

بین این همه عکس ها و شکلک ها

وسط حرفهای گیج ، گمم

متن ها را پیِ می گردم

هستی اما کجا؟ میان Hom ام

 

عکسی از جای خالی ام زده ای

شعر دلتنگی از نبودنِ من

عشق من! مرد باش و غصه نخور

توی آغوشمی بدون بدن

 

روی دیوار می نویسم : غم

می نویسی : ادامه خواهد داشت

چیزی از من ولی ترک خورده

می نویسی که صبر باید داشت

 

وسط غیر واقعیت ها

با تو امشب قرارِِِ چت دارم

می رسد از میان سنسورها

صفر و یک های دوستت دارم

 

روزهای خوش نیامده را

می شود باز با تو share کنم

دست من را بگیر امشب هم

تا تو را بوس و شب بخیر کنم

 

فاطمه اختصاری

 

 

 

 

گفتم عقب بایست...

گفتم عقب بایست! نمی خواهم!

من مثل دره ای ته این راهم

ما هیچ وقت ، هیچ کجا باهم

با بوسه هاش بست دهانم را....

 

فاطمه اختصاری

من به عشق زنده ام و درد...

من به عشق زنده ام و درد

میکشم ، جلو عقبم را

با تمام خستگی ام باز

می دهم ادامه شبم را

 

فاطمه اختصاری

لب مرزم ، لبالب از فریاد...

لب مرزم ، لبالب از فریاد

پشت سر گریه های هیچ کسی

پشت سر رازهای مخفیٍِ عشق

روبرو ایست های بازرسی

 

می روم رد شوم از آدم ها

می روم له شود غرورم را

تا که با تیغ ، تا که با چاقو

واکنم چشم های کورم را

 

فاطمه اختصاری