این چندمین قرص است...

 

این چندمین قرص است... دردم را نمی فهمد

آقای دکتر... طبع سردم را نمی فهمد

درد من هر لحظهاز زن بودنم بیزار

بیزارم از برجستگی های تنم...بیزار

توی اتوبان بی کسی هایم قدم خوردند

در کافه با من قهوه های ترک...غم خوردند

مشروب هر آن توی رگ هایم هوا می خورد...

خیام هم از مستی ام هر روز جا می خورد

زن بودم و گاهی نری را هار می کردم

گاهی ویار گریه و سیگار می کردم

گاهی هوس بودی...به لب های تو برگردم

مهتاب باشم...تا به شب های تو برگردم

گاهی دلم لک می زند از دردم جدا باشد

از تخت خواب کوچک سردم جدا باشم

گاهی تمام حسرتم... احساس مردی بود

که بغض هایم را بگیرد توی آغوشش

من مثل گنجشکی بلرزم بین بازوهاش

با گریه دردم را... ببارانم در گوشش

این چندمین قرص است دردم را... نمی فهمی...

این چندمین قرص است...

 

مهتاب یغما

 

چشمت...

 

زود مستم میکند چشمت برایم خوب نیست

دیدن تو کمتر از نوشیدن مشروب نیست

تا نگاهم میکنی سرگیجه می گیرد مرا

پیش چشمانت شراب کهنه هم مرغوب نیست

توی آغوشت عجب آرامشی خوابیده است

من در آغوشت که می گیرم دلم آشوب نیست

می پلنگی حال صیدت را دگرگون میکنی

توی چنگت هیچ آهو بره ای محجوب نیست

چنگ و دندانی بزن بر نرمگاه گردنم

لج نکن! امشبحالم اصلا خوب نیست

 

مهتاب یغما