پازل...
مهدیه لطیفی
مهدیه لطیفی
تومور مغزی غیب نمی شود از توی عکس ها ، سرطان می کشد ، معجزه مال فیلم هاست ! هیچ شاهزاده ای از توی هیچ کتابی نمی پرد بیرون عاشق دختر فقیر شود ، هانس کریستین آندرسن مرده ست ! هیچ سر بی گناهی از پایه ی چوبه دار به خانه بر نمی گردد ، ضرب المثل ها زنگ زده اند ! گربه ها محض رضای خدا موش نمی گیرند ! دل به هر کجای خلوت این دنیا بستم یا زلزله شد یا تاتار قشون کشی کرد ، دل به هر کدام از شش میلیارد نفر که دادم با سر رفتم توی بن بست بهت ! ! دلم توپ شده ، از این راه راه های کبود و پلاستیکی ! قل می خورد هر کجا که شد ، بی حساب و کتاب ، همین جوری ولو ! من دلم می تپد ، تند ، عین دل گنجشکی که سنگ پسر بچه ای همین حالا از بیخ گوشش رد شده باشد ، بغلم کن ! هیچ دو نفری به هم نمی رسند مگر به هفت خان رستم و رسومات خیمه شب بازی ! خدا همه چیز را توی مستی آفرید الا گریه را ! یک کار درست کرده باشد همین است ، آن هم از ترس اینکه نکند دل آدم ها از زور آرزو و درد بترکد و زود به زود مرجوعی شوند ور دل خودش !
مهدیه لطیفی
مهدیه لطیفی
مهدیه لطیفی
مهدیه لطیفی...
مهدیه لطیفی
انگشت اشاره ی دیو پلید دروغ گویی می خورد تخت سینه ات ، عقب عقب می روی ، می آید ، می روی ، می آید ، حس می کنی پشت پایت به سنگی می گیرد ، صدای دور به زمین رسیدن سنگ را دیر می شنوی ، نتیجه می گیری بر لب پرتگاه بلندی ایستاده ای ، بد مخمصه ای ست ، جای انگشت اشاره بر سینه ات چیزی نمانده سوراخ شود برود تو ، قدم بعدیش یعنی دیر به گوش رسیدن صدای دور به زمین رسیدن تو ! زندگی همان چیزیست که آن دلقکی که دخترش سرطان داشت و چند ساعت دیگر قرار بود بمیرد را به اجبار روی صحنه برد و به زار زدنش روی سن خندید ! زندگی دیو پلید دروغ گویی ست که ارزانی پر منت خدا بر ماست !
مهدیه لطیفی
مهدیه لطیفی
مهدیه لطیفی
مهدیه لطیفی