حالا که فاتح نیستی

کوهو پُر از باروت کن

دریا همین نزدیکیاس

خاکسترم را فوت کن

 

با چشم های مه زده

هر روز خوابم میکنی

من کوه یخ بودم ولی

داری مذابم میکنی

 

دلخوش به چیزی نیستم

این برزخ و زیبا نکن

با مشت میکوبم به در

بشناس! اما وا نکن...

 

با ابرها میخوابمو

از ابر بارونی ترم

فریادهای آخرت

می پیچه هر روز تو سرم

 

دریای من با دست تو

خاکستر اندوه شد

انقدر سنگ انداختی

تا رفته رفته کوه شد!

 

دوزخ تر از آغوش تو

جایی برای من نبود

یک عمر موندم پای تو

پاداش من رفتن نبود

 

احسان افشاری