صدای ناله می بارید ولی تن خشک حسرت بود
طلوع بغض سرگردان به عمر گریه می افزود
دریغ از جرعه ای خورشید در این سرمای بعد از تب
دریغ از لحظه ای ساحل در این امواج شب در شب
غزل مرثیه می خواند کبوتر در پی دام است
از این ظلم فریبنده خیال کفر آرام است
عقیق صبر وا مانده به صحرای سراب و خواب
طلوعی تازه می خواهیم بیا ای عشق عالم تاب
به پرده ی کعبه به جای پای ابراهیم

قسم بر مسجد الاقصی که ما تنهای تنهاییم

 

فرزاد حسنی