برگشتم، با همة آنچه داشتم

برگشتم خسته از همة بی‌تفاوتی‌ها

خسته از همة لجبازی‌های کودکانه

خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن

دلتنگی‌هایم شکل تو شده است خوابهایم بوی تو را می‌دهد

دستم شبیه دست‌هایت شده

راستی دستهای مان چه شکلی بود؟

بال بال می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی ام

همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن و

حالا که برگشته‌ام آیا مرا می‌بینی؟

آیا مرا نقاشی می‌کنی؟

آیا برایم باز هم می‌خوانی؟

برگشته‌ام با همه آنچه داشته‌ام

نگو نمی‌شناسی‌ام، من شبیه دیروز توأم

و تو حالا شبیه دیروز من

بیا تو دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم

نگاه کن! خیلی …

 

فرزاد حسنی