چشم هایت باریده

خیابان در خیابان

منتظر انعکاس چشمهایی مانده ای

که از من برده اند

زمان ، بربادرفته

در شهری که نفرین زنانش

بر گریبانم انگشت های بریده جا گذاشت

نفرین شده ام

و دهان پنجره ای بسته نماند!

نفرین شده ام

و دیوار دلم کوتاه!

چشماهیت باریده

تلخ

عاصی

شکسته

مثل چینی گلدار مادربزرگ

مثل گرامافون کافه

مثل پاریس که عکس دو نفره از ما ندارد

شکسته

مثل ساعتهایم

وقتی راس هفده و هفده دقیقه

خمیازه های کشتار تحویل دادند

نداشتن

صحنه ی تکراری تاریخ است

با چاقوی خونی

انگشت های بریده

و گریبانی که خواب رفته

 

بهار امیدی