چشم هایت باریده...
چشم هایت باریده
خیابان در خیابان
منتظر انعکاس چشمهایی مانده ای
که از من برده اند
زمان ، بربادرفته
در شهری که نفرین زنانش
بر گریبانم انگشت های بریده جا گذاشت
نفرین شده ام
و دهان پنجره ای بسته نماند!
نفرین شده ام
و دیوار دلم کوتاه!
چشماهیت باریده
تلخ
عاصی
شکسته
مثل چینی گلدار مادربزرگ
مثل گرامافون کافه
مثل پاریس که عکس دو نفره از ما ندارد
شکسته
مثل ساعتهایم
وقتی راس هفده و هفده دقیقه
خمیازه های کشتار تحویل دادند
نداشتن
صحنه ی تکراری تاریخ است
با چاقوی خونی
انگشت های بریده
و گریبانی که خواب رفته
بهار امیدی
+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت توسط اویس احمدی
|