و زمان

# بدرود #

فرا رسیده است

مرا چشمان کودکی ام به یاد آر؛

وقتی هنوز؛

مرا از خانه تان بیرون نکرده بودید...

خانه ای که هرگز از آن من نبود...

مرا با دستهای کودکیم به یاد آؤ

وقتی نوازش کردن بلد بودن:

در خانه ای که چیزی برای نوازش نبود...

چه ساده دل بودم؛

وقتی هنوز گمان میکردم

جزیی از شما هستم

چه خوب که نیستم...

گم خواهم شد

و به رطوبت سرد یک ابر خواهم پیوست

و از آن بالا

شما را نگاه میکنم...

و لبخند میزنم

و حتما دردش کمتر است...

 

چیستا یثربی