بی خیال وهم معلق کافه

قهوه ی غلیظ نوشیدیم

و قرارهای عاشقانه مان را

ته فنجان بر عکس چیدیم

 

خطوط نام تو

کنار تور لباس من

افتاده بود

بغض نوزادی شکست

ناگهان تو را

با کفن سفید

از فنجان من بردند

 

نارنجی ترین پاییز

به محیط

ارائه می شد

و هسته های گریه

در گلوی مان

گیر کرده بود

 

از زمین به آسمان

برگ می بارید

و التماس باران

قطره

قطره

به شیشه ها

می کوبید

 

کاش حادثه ی گریه

به فریاد چشم هامان

رسیده بود

اشک های نباریده

این سنگواره های آه

از دقت روحم

کم کرده است

 

بی خیال وهم معلق دنیا

نشسته ام

کافه

آکنده از رایحه ی تلخ قهوه ای ست

که روزی

با تو خیال کردم

 

آزاده اسدی